مولانا – رومی
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
سعدی
در آن نفس که بمیرم، در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان، که خاک کوی تو باشم
بوقت صبح قیامت، که سر از خاک برآرم
به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم
به مجمعی که درآیند صاحبان دو عالم
نظر به سوی تو دارم، غلام روی تو باشم
میبهشت ننوشم از دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت, که مست روی تو باشم
سعدی
هر که سودای تو دارد چه غم از ترک جهانش؟
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش؟
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش
وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویش
وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش
گفتم از ورطه عشقت به صبوری بدر آیم
باز می بینم و دریا نه پدیدست کرانش
Rumi – مولانا
باز آمــــدم خرامـــان تا پیــــش تو بمــــــیرم
بی تو کـــــجا روم مـــن ای از تـو ناگـــــزبرم
ای توبه ام شکســـته
از تو کـــــجا گــــریزم
ای در دلـــــم نشســـــته
از تو کـــجا گریزم
ای نور هــــر دو دیــده بی تو چگـــــونه بینم
وی گــردنم ببســـته از تو کــــــجا گــــــریزم
ای جان جان مســـتان ای گنج تنگدســتان
از دل نه ای گــــــــــسسته از تو کجا گریزم
من چون زمین خشکم
لطف تو ابر و مشکم
ای روی تـو خجســــته
از تـو کــــجا گــــریزم
شيخ بهايي
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
تا کی به تمنا ي وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
*************
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا مشغول کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت کاین آشوب چیست
مر تورا زین سوختن مطلوب چیست
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم
زان که می گفتی نی ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است



